تبليغاتX
شهر شعر و ترانه





















شهر شعر و ترانه

به نام یکتا لایق عاشقی

 

دو کبوتر

قصه عشق من و تو

قصه آن دو کبوتر

که جدا و دور از هم

همچو عاشقان محشر

 

یکی آزاد و رها از

تمام بندهای عالم

یکی همچو من اسیره

سرنوشته شوم و مبهم

 

یکی از روی خوشبختی

می گشاید پر پرواز

می گیرد اوج و رود بر

فراز دشتها و نیزار

 

بر بلندی تپه ها

دریا و چمن وصحرا

و می رفت تا که رسد

بر اوج آسمونها

 

جاییکه دل بخوادو

پر کنه یاری

شاد و فارغ از

غم و خیالی

 

و اما وین یکی کبوتر

اسیرسرنوشته

سرنوشت شوم و تلخش

هردوپراشو کرده خسته

 

گشته بازیچه

بازی حیات

اسیرقفس بیداد

کبوتری تنها و ناشاد

 

پرمی زد و می رفت

دنبال غریب آشنایی

که بیابد برا خود

همدم و یاری

 

همچنان پر میزد ومی رفت

با بالهای خسته

تا نکند خود را

اسیر سرنوشت بسته

 

گشت و گشت و گشت

آن کبوتر بینوا

قرار گرفت بر سر راهش

کبوتر شاد قصه ما

 

دید او را و گشت

واله و شیدا

کبوتر ما شد

دلباخته آن کبوتر زیبا

 

چه بود چاره

چاره درد کبوترما

این درد هم که شد

افزون بر آن دردها

 

بعد این ماجرا کبوترقصه ما

به هر دری زد تا که یابد دوا

بر آن قلب ریش ریش و

دل عاشق و بی نوا

 

کبوتر بخت برگشته ما

سپری می کرد روزها را

به امید وصل ورسیدن

به آن دلبرشیرین و دلربا

 

راز و نیاز می کرد

با کردگارخویش

که رساند او را

به وصل یارخویش

 

اما نمی دانست این کبوتر بینوا

که در آن سوی قصه ما

سرنوشت رقم می زد

تقدیر کبوتر شاد ما

 

که پر کشد و رود

کبوترخوشبخت ما

سوی همسفرش

بدون کبوتر قصه ما

 

و اما این سوی قصه

چه می گذرد بر کبوتر دلشکسته

مانده است تنها

با عشق و خیال آن کبوتر سرسپرده

 

که بسوزد و بسازد

در فراق آن بی وفا

ونمیداند چه کند

در مقابل این جفا

 

+نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390ساعت15:50توسط لاله | |

تمام تردید های من
در دوستت دارم های تو بی معنا شدند
هرگز تصور نمی کردم
که روزی این چنین به دام عشق گرفتار شوم
و همچون کبوتری دل بریده از دنیا
در بند چشمانت اسیر شوم
هر روز که می گذرد
قلب کوچکم بیش از دیروز تو را می خواهد
آری...
اکنون دیگر بدون عشق تو خواهم مرد
من بیمارعشق توام
و تنها طبیب من
دستان هستی بخش توست
پروانه ی خیالم
هر لحظه شمع چشمانت را می جوید
ولی افسوس که تلاشش بی حاصل است
دنیا را نمی خواهم
آسمان را نمی خواهم
چون تویی دنیای من
و آسمان همان چشمان توست
و حتی نفس هایت، نفس های من است
و اگر روزی دیگربرنیایند
بی شک خواهم مرد

+نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت16:32توسط لاله | |

با این فاصله ای که بین من و توست 

 چگونه بوسیدن آن چهرهدرخشانت میسر است؟!
 ای مهتاب آسمان شبهای دلتنگی من

 با این فاصله ای که بین من و توست 

چگونه میتوانم دستانت را در دست گیرم 

آری من ستاره می شوم و به آسمان زندگی می آیم 

   تا بر چهره درخشانت بوسه بزنم
 مهربانم

دلم به درد آمده از این فاصله

دلم به درد امده از این انتظار و دوری

ای ستاره ی درخشان شبهایم با دیدن تو ارام می شوم

روزها نیز که دل آبی ات را میبینم
عاشق تر از همیشه می شوم
انتظار میکشم
  تا شاید خداوند بال هایی را به من هدیه دهد
تا با بال های پر غرورم به سوی تو پرواز کنم   
و دستان گرمت را
برای همیشه
در دست گیرم
بازهم دلتنگم

دلتنگ تمام لحظاتی که درکنار تو میگذره
تو همیشه در کنارمنی

یاد تو نام تو و
خاطرات تو

+نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت16:30توسط لاله | |

میخواهم برای چشمهات، ستاره قربانی کنم
برای شام مهتاب، شهر را چراغانی کنم
میخواهم میان دستهات، دستهام را نقاشی کنم
برای با تو بودن، عشقم را حکاکی کنم
میخواهم برای فردا، یک آسمان بسازیم
به نیت دلهامان، برای هم ببازیم
میخواهم صدای باران تو لحظه جان بگیره
شاید دلهای خسته با این آرام بگیره
میخواهم دوباره گم شم در فکر با تو بودن
چه رویای قشنگی، رویای با تو بودن

+نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت16:27توسط لاله | |

به خاطر روی زیبای تو بود
که نگاهم به روی هیچ کس خیره نماند
به خاطر دستان پر مهر و گرم تو بود
که دست هیچ کس را در هم نفشردم
به خاطر حرفهای عاشقانه تو بود
که حرفهای هیچ کس را باورنداشتم
به خاطر دل پاک تو بود
که پاکی باران را درک نکردم
به خاطر عشق بی ریای تو بود
که عشق هیچ کس را بی ریا ندانستم
به خاطر صدای دلنشین تو بود
که حتی صدای هزار نی روی دلم ننشست
و به خاطر خود تو بود
فقط به خاطر تو


+نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت16:27توسط لاله | |

گاه در آن حالی که دوست داریم نیستیم
گاه آنچه می خواهیم به دست نمی آوریم
گاه پیشامدها را در نمی یابیم
گاه زندگی ما را به سویی می فرستد که در اختیار ما نیست
در همین لحظات است که بسیاری از ما
به کسی نیازمندیم که به آرامی همدردمان باشد
حامی ما باشد
می خواهم بدانی .....
با تمام وجود با تو هستم
و به یاد آر که گرچه امروز زندگی سخت می نماید
اما فردا روزی دیگر است ...‬

+نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت16:26توسط لاله | |

می دانی چه کردی با دل من
که این دل بی قرار بی قرار است
نمی دانم چه گفتی با نگاهت
که چشمانم چنین در انتظار است
فقط یک لحظه جانا در برم باش
که با تو چهار فصلم ،بهار است
به وقت دیدن آن روی ماهت
تپش های دل من بی شمار است
برای من فقط یک لحظه زیباست
و آن هم لحظه دیدار یار است
گر چه با تردید و ترس، همراست
ولی همانند بهار است.

+نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت16:25توسط لاله | |

عشق گاهی تاری یک آه بر آیینه ای
حسرت نا دیدن معشوق در آدینه ای

عشق گاهی موج دریا می شود
گاه با ساحل هم آوا می شود

عشق گاهی چاه را منزل کند
یوسفین دل را مطاع دل کند

عشق گاهی هم به خون آغشته شد
با شقایق ها نشست و هم نشین لاله شد


عشق گاهی در فنا معنا شود
واژگان دفتر کشف و تمناها شود
عشق را گو هرچه می خواهد شود
با تو اما عشق پیدا می شود
بی تو اما عشق کی معنا شود


 

+نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت16:24توسط لاله | |

تبیان زنجان

باز امشب حق صدایت کرده است

وارد مهمان سرایت کرده است

با همه نقصی که در من بوده است

باز هم او دعوتم بنموده است

میهمانی شد شروع ای عاشقان

نور حق کرده طلوع ای عاشقان

باز مولا سفره داری می کند

دعوت از عبد فراری می کند

دوستان آیید تا نجوا کنیم

محفل عشاق را بر پا کنیم

نیمه شب ها ناله و آوا کنیم

شاید آن گم گشته را پیدا کنیم

بسته ام من با دلم عهدی دگر

تا ببینم چهره مهدی دگر

السلام ای میهمانی خدا

ماه خوب آسمانی خدا

السلام ای روزه داران السلام

عاشقان مخلص ماه صیام

السلام ای ناله های نیمه شب

حال پر سوز و دعای نیمه شب

السلام ای ذکر پر سوز سحر

ای مناجات دل افروز سحر

السلام ای روزهای بی گناه

السلام ای شور اشک و سوز و آه

السلام ای روزه دار بی قرین

السلام ای دلبر صحرا نشین

یک شبی افطار مهمانم نما

تو خودت قاری قرآنم نما

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت11:19توسط لاله | |


Image By Fotos.Blogfa.Com



آرزومندی  که  شد  دیوانه  و  زارت  منم

مثل هر شب مشت می کوبد به دیوارت منم


آن  زن دیوانه خویی که  ندانی از  چه رو

اینچنین از دوری ات  گردیده بیمارت  منم


آنکه  می خواهد تو را هر لحظه مانند نفس

دل  به  مهرت بسته و گشته گرفتارت  منم


آنکه با یک عشق ناب و دلنشین می خواهدت

آنکه  مشتاقانه  می آید  به  دیدارت  منم


آنکه  صد دلدادهء بی عیب  دارد  پیش رو

لیک میخواهد  تو را با عیب بسیارت  منم


آنکه لبخندت برایش باغهای عاطفه است

آنکه جان میگیرد از چشمان تبدارت منم


آنکه  او را سخت میخواهی و حاشا میکنی

آنکه  میرنجانی اش با  قهر و آزارت منم


ای که همچون شاه بیت یک غزل شورافکنی

آنکه میخواهد کند هر لحظه تکرارت  منم


ای بلور نازک پر خاطره از جنس نور

آنکه بیش از جان شیرین شد نگهدارت  منم


ای کویر خشک و آتشناک و عشق افروز من

آنکه میخواهد کند از عشق سرشارت منم


آنکه شورانگیز و وهم آلود از ره میرسد

چون ” ستاره ” می درخشد در شب تارت  منم


+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت13:33توسط لاله | |

http://www.attitudesasalon.com/images/bride.jpg



فلک کور است ، دلم شوریده در شور است


صدای خنده و آواز می آید .


ز کوی دلبرم امشب صدای ساز می آید


دلم بی وقفه می لرزد.

 نمی دانم چرا تنگ است و می ترسد؟


قدم لرزان به سوی کوچه می آیم


دو دستم را به روی یکدیگر با حرص می سایم


خدایا ترس من از چیست؟


عروس جشن امشب کیست؟


صدای همهمه با ورود شیخ عاقد میشود خاموش…


صدای شیخ می آید :


عروس خانم وکیلم من؟


جوابم ده وکیلم من؟


صدای آشنایی بله می گوید

و مردم یکصدا با هم مبارک باد می گویند


خدای من صدای اوست!!!


صدای آشنا از اوست!!!


دلم در سینه می افتد برای مدتی ساکت


برای مدتی


خاموش………


صدای نعره ام در کوچه می پیچید


خدای من مبارک نیست.مبارک نیست


بگوئیدم دروغ است آنچه بشنیدم


بگوییدم دروغ است آنچه فهمیدم


نگار من عروس جشن امشب نیست


+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت12:1توسط لاله | |

 

عید مبعث بر همگان مبارک

شبی عجب! كه همه جود بود و فیض و فتوح ، شب شكفتن ایمان، شب گشایش روح، شبی كه مطلع انوار نور سرمد بود ظهور مصلح كل، بعثت محمد (ص )بود..
عید مبعث مبارک باد......

                                   

عید بر عاشقان مبارک....

         

 

+نوشته شده در پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت11:39توسط لاله | |

 

شب مهتابی ست

 اما دلم همچون شب تاریک و ظلمانی ست ..

احساس عجیبی دارم

دلشوره . نگرانی . بیقراری

 تمام وجودم را در بر گرفته ست

دل در سینه احساس تنگی می کند

می خواهد از سینه برون آید ..

عجب آشوبیست در دلم امشب

نمی دانستم دوری از یارم

مونس  و غمخوارم

اینچنین برایم سخت خواهد گذشت

و دلم را دچار چنین هیجانی خواهد کرد ..

حالم پریشان است

دلم نالان است

چشمانم گریان است...

ای امید جان

به که پناه ببرم

وقتی نیستی

با که گویم درد خویش 

وقتی نیستی  

برگرد فرشته نجاتم  

برگرد به آشیانه خودت

برگرد و

دلم را بیش از این زخمی نکن

دل ، طاقت دوری ترا ندارد

ای یار شیرین زبانم

خیلی دلتنگتم ...

 

+نوشته شده در شنبه چهارم تیر 1390ساعت16:58توسط لاله | |

 

آن که ما را در صراط حق هدایت می کند
چهارده قرن است بر جانها ولایت می کند
تا علی داریم بی تردید اهل عزتیم
شیعه با عشق علی احساس لذت می کند
خوف محشر از کسی باشد که او بی صاحب است
صاحب ما در قیامت هم قیامت می کند..
میلاد مولود کعبه بر همگان مبارک....
 
 
گویند حریم کعبه ، در ، داشته است
از سیزده رجب خبر داشته است
از شدت اشتیاق دیدار علی
دیدار حرم شکاف برداشته است
روز پدر رو به تمامی پدران بزرگوار تبریک میگم ...
 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت18:57توسط لاله | |

kash.jpg

دیشب دوباره دیدمت اما خیال بود
تو در کنار من بشینی؟...... محال بود
هر چه نگاه عاشق من بی نصیب بود
چشمان مهربان تو پاک و زلال بود
پاییز بود و کوچه ای و تک مسافری
با تو چقدر کوچه ی ما بی مثال بود
نشنید لحن عاشق من را نگاه تو
پرواز چشم های تو محتاج بال بود
سیب درخت بی ثمر آرزوی من
یک عمر مانده بود ولی کال کال بود
گفتم کمی بمان به خدا دوست دارمت
گفتی مجال نیست ولیکن مجال بود
یک عمر هر چه سهم تو از من نگاه بود
سهم من از عبور تو رنج و ملال بود
چیزی شبیه جام بلور دلی غریب
حالا شکست وای صدای وصال بود
شب رفت و ماه گم شد و خوابم حرام شد
اما نه با خیال تو بودم حلال بود

 

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت12:27توسط لاله | |


رفتی از چشمم و دل محو تماشاست هنوز
عکس روی تو در این آینه پیداست هنوز

هرکه در سینه دلی داشت به دلداری داد
دل نفرین شده ماست که تنهاست هنوز

در دلم عشق تو چون شمع به خلوتگه راز
در سرم شور تو چون باده به میناست هنوز

گر چه امروز من آئینه فردای منست
دل دیوانه در اندیشه فرداست هنوز

عشق آمد به دل و شور قیامت بر خواست
زندگی طی شد و این معرکه بر پاست هنوز

                                                            "ابوالحسن وزیری"

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت12:24توسط لاله | |



hamtaraneh.com

نتوانم به تو پیوستن و نی از تو گسستن

 نه ز بند تو رهایی نه کنار تو نشستن

 ای نگاه تو پناهم !‌ تو ندانی چه گناهی ست

  خانه را پنجره بر مرغک طوفان زده بستن

 تو مده پندم از این عشق که من دیر زمانی

 خود به جان خواستم از دام تمنای تو رستن

  دیدم از رشته ی جان دست گسستن بود آسان

 لیک مشکل بود این رشته ی مهر تو گسستن

 امشب اشک من آزرد خدا را که چه ظلمی ست

  ساقه ی خرم گلدان نگاه تو شکستن

  سوی اشکم نگهت گرم خرامید و چه زیباست

  آهوی وحشی و در چشمه ی روشن نگرستن

                                                              شفیعی كدكنی

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت12:1توسط لاله | |

یک پسر کوچک از مادرش پرسید: چرا گریه میکنی؟ مادرش گفت: چون من زن هستم. پسر بچه گفت: من نمی‌فهمم. مادر گفت: تو هیچ‌گاه نخواهی فهمید. بعدها پسر کوچک از پدرش پرسید که چرا مادر بی‌دلیل گریه میکنند؟ پدرش تنها توانست به او بگوید: تمام زنان برای «هیچ چیز» گریه میکنند. پسر کوچک بزرگ شد و به یک مرد تبدیل شد ولی هنوز نمی‌دانست که چرا زنها بی‌دلیل گریه میکنند.
بالاخره سوالش را برای خدا مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را میداند. او از خدا پرسید: خدایا، چرا زنان به آسانی گریه میکنند؟
خدا گفت: زمانی که زن را خلق کردم میخواستم او موجود به خصوصی باشد بنابراین شانه‌های او را آنقدر قوی آفریدم تا بار تمام دنیا را به دوش بکشد. و همچنین شانه‌هایش آن قدر نرم باشد که به بقیه آرامش بدهد و من به او توانایی دادم که در جایی که همه از جلو رفتن ناامید شده‌اند او تسلیم نشود و همچنان پیش برود. به او توانایی نگهداری از خانواده‌اش را دادم حتی زمانی که مریض یا پیر شده است بدون این که شکایتی بکند. به او عشقی داده‌ام که در هر شرایطی بچه‌هایش را عاشقانه دوست داشته باشد حتی اگر آنها به او آسیبی برسانند.
به او توانایی دادم که شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصیرات او بگذرد وهمیشه تلاش کند تا جایی در قلب شوهرش داشته باشد. به او این شعور را دادم که درک کند یک شوهر خوب هرگز به همسرش آسیب نمی‌رساند اما گاهی اوقات تواناییهمسرش را آزمایش میکند و به او این توانایی را دادم که تمامی این مشکلات را حل کرده و با وفاداری کامل در کنار شوهرش باقی بماند. و در آخر به او اشکهایی دادم که بریزد. این اشکها فقط مال اوست و تنها برای استفاده اوست در هر زمانی که به آنها نیاز داشته باشد.
او به هیچ دلیلی نیاز ندارد تا توضیح دهد چرا اشک میریزد. خدا گفت: می‌بینی پسرم،زیبایی یک زن در لباسهایی که می‌پوشد نیست. در ظاهر او نیست و در شیوه آرایش موهایش نیست و بلکه زیبایی یک زن در چشمهایش نهفته است. زیرا چشمهای او دریچه روح اوست و قلب او جایی است که عشق او به دیگران در آن قرار دارد.

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت13:35توسط لاله | |

کاش می دانستی 

بعداز آن دعوت زیبا به ملاقات خودت 

من چه حالی بودم!

خبر دعوت دیدارت چونکه از راه رسید 

پلک دل باز پرید 

من سراسیمه به دل بانگ زدم 

آفرین قلب صبور 

زود برخیز عزیز 

جامه تنگ در آر 

وسراپا به سپیدی تو درآ .

وبه چشمم گفتم : 

باورت می شود ای چشم به ره مانده خیس؟ 

که پس از این همه مدت ز تو دعوت شده است ! 

چشم خندید و به اشک گفت برو 

بعداز این دعوت زیبا به ملاقات نگاه .

و به دستان رهایم گفتم: 

کف بر هم بزنید 

هر چه غم بود گذشت .

دیگر اندیشه لرزش به خود راه مده ! 

وقت ان است که آن دست محبت ز تو یادی بکند

خاطرم راگفتم: 

زودتر راه بیفت 

هر چه باشد بلد راه تویی. 

ما که یک عمر در این خانه نشستیم تو تنها رفتی

بغض در راه گلو گفت: 

مرحمت کم نشود 

گوییا بامن بنشسته دگر کاری نیست . 

جای ماندن چو دگر نیست از این جا بروم

پنجه از مو بدرآورده به آن شانه زدم

و به لبها گفتم : 

خنده ات را بردار 

دست در دست تبسم بگذار 

و نبینم دیگر 

که تو برچیده و خاموش به کنجی باشی

مژده دادم به نگاهم گفتم: 

نذر دیدار قبول افتادست 

ومبارک بادت 

وصل تو با برق نگاه

و تپش های دلم را گفتم : 

اندکی آهسته 

آبرویم نبری 

پایکوبی ز چه برپا کردی

نفسم را گفتم : 

جان من تو دگر بند نیا 

اشک شوقی آمد 

تاری جام دو چشمم بگرفت

 

و به پلکم فرمود: 

همچو دستمال حریر بنشان برق نگاه 

پای در راه شدم

دل به عقلم می گفت : 

من نگفتم به تو آخر که سحر خواهد شد 

هی تو اندیشیدی که چه باید بکنی 

من به تو می گفتم: او مرا خواهد خواند 

و مرا خواهد دید

عقل به آرامی گفت : 

من چه می دانستم 

من گمان می کردم 

دیدنش ممکن نیست 

و نمی دانستم 

بین من با دل او صحبت صد پیوند است

سینه فریاد کشید : 

حرف از غصه و اندیشه بس است 

به ملاقات بیندیش و نشاط 

آخر ای پای عزیز 

قدمت را قربان 

تندتر راه برو 

طاقتم طاق شده

چشمم برق می زد /اشک بر گونه نوازش می کرد/لب به لبخند تبسم می کرد/دست بر هم می خورد 

مرغ قلبم با شوق سر به دیوار قفس می کوبید

عقل شرمنده به آرامی گفت : 

راه را گم نکنید

خاطرم خنده به لب گفت نترس 

نگران هیچ مباش 

سفر منزل دوست کار هر روز من است

عقل پرسید :؟ 

دست خالی که بد است 

کاشکی ...

سینه خندید و بگفت : 

دست خالی ز چه روی !؟ 

این همه هدیه کجا چیزی نیست !

چشم را گریه شوق 

قلب را عشق بزرگ 

روح را شوق وصال 

لب پر از ذکر حبیب 

خاطر آکنده یاد ....

 

+نوشته شده در یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت16:26توسط لاله | |

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری دوم www.pichak.net کلیک کنید



باد خواهد داد عشقی را که من دارم به تو


بعد از این یک عمر بی مهری بدهکارم به تو


تو همیشه در پی آزار من بودی ولی


من دلم راضی نشد یک لحظه آزارم به تو...


راست می گویم ...ولی حرف مرا باور مکن


اینکه ممکن نیست دل را باز بسپارم به تو


خوب می دانم برای من کسی مثل تونیست


خوب می دانم که روزی باز ناچارم به تو ..


می روم... شاید دلت روزی گرفتارم شود


می روم اما ... گرفتارم ... گرفتارم به تو ...

+نوشته شده در یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت16:13توسط لاله | |