|
دو کبوتر قصه عشق من و تو قصه آن دو کبوتر که جدا و دور از هم همچو عاشقان محشر
یکی آزاد و رها از تمام بندهای عالم یکی همچو من اسیره سرنوشته شوم و مبهم
یکی از روی خوشبختی می گشاید پر پرواز می گیرد اوج و رود بر فراز دشتها و نیزار
بر بلندی تپه ها دریا و چمن وصحرا و می رفت تا که رسد بر اوج آسمونها
جاییکه دل بخوادو پر کنه یاری شاد و فارغ از غم و خیالی
و اما وین یکی کبوتر اسیرسرنوشته سرنوشت شوم و تلخش هردوپراشو کرده خسته
گشته بازیچه بازی حیات اسیرقفس بیداد کبوتری تنها و ناشاد
پرمی زد و می رفت دنبال غریب آشنایی که بیابد برا خود همدم و یاری
همچنان پر میزد ومی رفت با بالهای خسته تا نکند خود را اسیر سرنوشت بسته
گشت و گشت و گشت آن کبوتر بینوا قرار گرفت بر سر راهش کبوتر شاد قصه ما
دید او را و گشت واله و شیدا کبوتر ما شد دلباخته آن کبوتر زیبا
چه بود چاره چاره درد کبوترما این درد هم که شد افزون بر آن دردها
بعد این ماجرا کبوترقصه ما به هر دری زد تا که یابد دوا بر آن قلب ریش ریش و دل عاشق و بی نوا
کبوتر بخت برگشته ما سپری می کرد روزها را به امید وصل ورسیدن به آن دلبرشیرین و دلربا
راز و نیاز می کرد با کردگارخویش که رساند او را به وصل یارخویش
اما نمی دانست این کبوتر بینوا که در آن سوی قصه ما سرنوشت رقم می زد تقدیر کبوتر شاد ما
که پر کشد و رود کبوترخوشبخت ما سوی همسفرش بدون کبوتر قصه ما
و اما این سوی قصه چه می گذرد بر کبوتر دلشکسته مانده است تنها با عشق و خیال آن کبوتر سرسپرده
که بسوزد و بسازد در فراق آن بی وفا ونمیداند چه کند در مقابل این جفا
تمام تردید های من
با این فاصله ای که بین من و توست چگونه بوسیدن آن چهرهدرخشانت میسر است؟! با این فاصله ای که بین من و توست چگونه میتوانم دستانت را در دست گیرم آری من ستاره می شوم و به آسمان زندگی می آیم تا بر چهره درخشانت بوسه بزنم دلم به درد آمده از این فاصله دلم به درد امده از این انتظار و دوری ای ستاره ی درخشان شبهایم با دیدن تو ارام می شوم روزها نیز که دل آبی ات را میبینم دلتنگ تمام لحظاتی که درکنار تو میگذره یاد تو نام تو و
به خاطر روی زیبای تو بود
گاه در آن حالی که دوست داریم نیستیم
می دانی چه کردی با دل من
باز امشب حق صدایت کرده است وارد مهمان سرایت کرده است با همه نقصی که در من بوده است باز هم او دعوتم بنموده است میهمانی شد شروع ای عاشقان نور حق کرده طلوع ای عاشقان باز مولا سفره داری می کند دعوت از عبد فراری می کند دوستان آیید تا نجوا کنیم محفل عشاق را بر پا کنیم نیمه شب ها ناله و آوا کنیم شاید آن گم گشته را پیدا کنیم بسته ام من با دلم عهدی دگر تا ببینم چهره مهدی دگر السلام ای میهمانی خدا ماه خوب آسمانی خدا السلام ای روزه داران السلام عاشقان مخلص ماه صیام السلام ای ناله های نیمه شب حال پر سوز و دعای نیمه شب السلام ای ذکر پر سوز سحر ای مناجات دل افروز سحر السلام ای روزهای بی گناه السلام ای شور اشک و سوز و آه السلام ای روزه دار بی قرین السلام ای دلبر صحرا نشین یک شبی افطار مهمانم نما تو خودت قاری قرآنم نما
آرزومندی که شد دیوانه و زارت منم مثل هر شب مشت می کوبد به دیوارت منم آن زن دیوانه خویی که ندانی از چه رو اینچنین از دوری ات گردیده بیمارت منم آنکه می خواهد تو را هر لحظه مانند نفس دل به مهرت بسته و گشته گرفتارت منم آنکه با یک عشق ناب و دلنشین می خواهدت آنکه مشتاقانه می آید به دیدارت منم آنکه صد دلدادهء بی عیب دارد پیش رو لیک میخواهد تو را با عیب بسیارت منم آنکه لبخندت برایش باغهای عاطفه است آنکه جان میگیرد از چشمان تبدارت منم آنکه او را سخت میخواهی و حاشا میکنی آنکه میرنجانی اش با قهر و آزارت منم ای که همچون شاه بیت یک غزل شورافکنی آنکه میخواهد کند هر لحظه تکرارت منم ای بلور نازک پر خاطره از جنس نور آنکه بیش از جان شیرین شد نگهدارت منم ای کویر خشک و آتشناک و عشق افروز من آنکه میخواهد کند از عشق سرشارت منم آنکه شورانگیز و وهم آلود از ره میرسد چون ” ستاره ” می درخشد در شب تارت منم
شبی عجب! كه همه جود بود و فیض و فتوح ، شب شكفتن ایمان، شب گشایش روح، شبی كه مطلع انوار نور سرمد بود ظهور مصلح كل، بعثت محمد (ص )بود.. عید بر عاشقان مبارک....
شب مهتابی ست اما دلم همچون شب تاریک و ظلمانی ست .. احساس عجیبی دارم دلشوره . نگرانی . بیقراری تمام وجودم را در بر گرفته ست دل در سینه احساس تنگی می کند می خواهد از سینه برون آید .. عجب آشوبیست در دلم امشب نمی دانستم دوری از یارم مونس و غمخوارم اینچنین برایم سخت خواهد گذشت و دلم را دچار چنین هیجانی خواهد کرد .. حالم پریشان است دلم نالان است چشمانم گریان است... ای امید جان به که پناه ببرم وقتی نیستی با که گویم درد خویش وقتی نیستی برگرد فرشته نجاتم برگرد به آشیانه خودت برگرد و دلم را بیش از این زخمی نکن دل ، طاقت دوری ترا ندارد ای یار شیرین زبانم خیلی دلتنگتم ...
دیشب دوباره دیدمت اما خیال بود
هرکه در سینه دلی داشت به دلداری داد در دلم عشق تو چون شمع به خلوتگه راز گر چه امروز من آئینه فردای منست عشق آمد به دل و شور قیامت بر خواست "ابوالحسن وزیری"
نتوانم به تو پیوستن و نی از تو گسستن نه ز بند تو رهایی نه کنار تو نشستن ای نگاه تو پناهم ! تو ندانی چه گناهی ست خانه را پنجره بر مرغک طوفان زده بستن تو مده پندم از این عشق که من دیر زمانی خود به جان خواستم از دام تمنای تو رستن دیدم از رشته ی جان دست گسستن بود آسان لیک مشکل بود این رشته ی مهر تو گسستن امشب اشک من آزرد خدا را که چه ظلمی ست ساقه ی خرم گلدان نگاه تو شکستن سوی اشکم نگهت گرم خرامید و چه زیباست آهوی وحشی و در چشمه ی روشن نگرستن شفیعی كدكنی
یک پسر کوچک از مادرش پرسید: چرا گریه میکنی؟ مادرش گفت: چون من زن هستم. پسر بچه گفت: من نمیفهمم. مادر گفت: تو هیچگاه نخواهی فهمید. بعدها پسر کوچک از پدرش پرسید که چرا مادر بیدلیل گریه میکنند؟ پدرش تنها توانست به او بگوید: تمام زنان برای «هیچ چیز» گریه میکنند. پسر کوچک بزرگ شد و به یک مرد تبدیل شد ولی هنوز نمیدانست که چرا زنها بیدلیل گریه میکنند.
کاش می دانستی بعداز آن دعوت زیبا به ملاقات خودت من چه حالی بودم! خبر دعوت دیدارت چونکه از راه رسید پلک دل باز پرید من سراسیمه به دل بانگ زدم آفرین قلب صبور زود برخیز عزیز جامه تنگ در آر وسراپا به سپیدی تو درآ . وبه چشمم گفتم : باورت می شود ای چشم به ره مانده خیس؟ که پس از این همه مدت ز تو دعوت شده است ! چشم خندید و به اشک گفت برو بعداز این دعوت زیبا به ملاقات نگاه . و به دستان رهایم گفتم: کف بر هم بزنید هر چه غم بود گذشت . دیگر اندیشه لرزش به خود راه مده ! وقت ان است که آن دست محبت ز تو یادی بکند خاطرم راگفتم: زودتر راه بیفت هر چه باشد بلد راه تویی. ما که یک عمر در این خانه نشستیم تو تنها رفتی بغض در راه گلو گفت: مرحمت کم نشود گوییا بامن بنشسته دگر کاری نیست . جای ماندن چو دگر نیست از این جا بروم پنجه از مو بدرآورده به آن شانه زدم و به لبها گفتم : خنده ات را بردار دست در دست تبسم بگذار و نبینم دیگر که تو برچیده و خاموش به کنجی باشی مژده دادم به نگاهم گفتم: نذر دیدار قبول افتادست ومبارک بادت وصل تو با برق نگاه و تپش های دلم را گفتم : اندکی آهسته آبرویم نبری پایکوبی ز چه برپا کردی نفسم را گفتم : جان من تو دگر بند نیا اشک شوقی آمد تاری جام دو چشمم بگرفت و به پلکم فرمود: همچو دستمال حریر بنشان برق نگاه پای در راه شدم دل به عقلم می گفت : من نگفتم به تو آخر که سحر خواهد شد هی تو اندیشیدی که چه باید بکنی من به تو می گفتم: او مرا خواهد خواند و مرا خواهد دید عقل به آرامی گفت : من چه می دانستم من گمان می کردم دیدنش ممکن نیست و نمی دانستم بین من با دل او صحبت صد پیوند است سینه فریاد کشید : حرف از غصه و اندیشه بس است به ملاقات بیندیش و نشاط آخر ای پای عزیز قدمت را قربان تندتر راه برو طاقتم طاق شده چشمم برق می زد /اشک بر گونه نوازش می کرد/لب به لبخند تبسم می کرد/دست بر هم می خورد مرغ قلبم با شوق سر به دیوار قفس می کوبید عقل شرمنده به آرامی گفت : راه را گم نکنید خاطرم خنده به لب گفت نترس نگران هیچ مباش سفر منزل دوست کار هر روز من است عقل پرسید :؟ دست خالی که بد است کاشکی ... سینه خندید و بگفت : دست خالی ز چه روی !؟ این همه هدیه کجا چیزی نیست ! چشم را گریه شوق قلب را عشق بزرگ روح را شوق وصال لب پر از ذکر حبیب خاطر آکنده یاد ....
|
About![]()
KHOSH GALDIN JANIM Archivesهفته اوّل دی 1390هفته دوم شهریور 1390 هفته سوم مرداد 1390 هفته چهارم تیر 1390 هفته دوم تیر 1390 هفته اوّل تیر 1390 هفته چهارم خرداد 1390 هفته سوم خرداد 1390 هفته اوّل خرداد 1390 هفته سوم اردیبهشت 1390 هفته دوم اردیبهشت 1390 هفته چهارم فروردین 1390 هفته سوم دی 1389 هفته دوم دی 1389 هفته چهارم آذر 1389 هفته سوم آبان 1389 هفته دوم آبان 1389 هفته اوّل آبان 1389 هفته سوم مهر 1389 هفته دوم مهر 1389 هفته اوّل مهر 1389 هفته چهارم شهریور 1389 هفته دوم شهریور 1389 هفته چهارم مرداد 1389 هفته دوم مرداد 1389 هفته چهارم تیر 1389 هفته دوم دی 1388 هفته چهارم آبان 1388 هفته چهارم مهر 1388 هفته سوم مهر 1388 هفته اوّل مهر 1388 هفته چهارم شهریور 1388 هفته سوم شهریور 1388 هفته سوم مرداد 1388 هفته اوّل مرداد 1388 هفته سوم تیر 1388 آرشيو Authorsلالهلاله Links
ای کاش (داش مجید)
ترانه آنلاین و دانلود |